تبليغاتX
|روزمره گے هایه علے|

|روزمره گے هایه علے|

قدیمیترین || بلاگ || بلاگفا ... از این به بعد روزمره گے ها و اتفاقای مهممو هم میزارم

  آمريكايی:   
روز اول با خوشحالی به همراه پدر و مادرم رفتم مدرسه و دوستاي جديد پيدا كردم!

تمام دوره ابتدايي رو با معدل خوب قبول شدم.

دوره راهنمايی مدرسه رو وقتي شروع كردم روحيم بهتر بود با دوستامون هر روز مي رفتيم گردش.

دوره دبيرستان ديگه دنيا مالِ من بود هرشب پارتي و س.. و مشروب بود

تا اينكه رفتم دانشگاه و فهميدم كه من از عشق و حال چيزی نفهميدم.

من هم... عشق و حال كردم هم الان دكترم.

  ایرانی:   

يادمه روزه اول مادرم منو رو آسفالت مي كشيد كه ببره مدرسه.

وقتی رفتم مدرسه و آدماشو ديدم تا سه روز گريه مي كردم.

دوره ابتدايی رو به زوره كتک گذروندم.
راهنمايی كه رفتم روحيم گُه بود.

همه به هم فحش خار مادر مي دادن منم ياد گرفتمو تو زندگيم به كار گرفتم.

دوره دبيرستان همش تو كفِ مهمونيو سـکــ... و مشروب گذشت.
تو اون سن فهميدم دستم مي تونه برام يه دوست دختر خوب باشه.

وقتی رفتم دانشگاه تازه فهميدم اين همه كه دهنم سرويس شده همش تمرين بوده كه اينجا كــــو....م پاره بشه.
درسته عشق و حال نكردم ولی مدركه مهندسيمو گرفتمو الانم تو آژانسِ آبرومندی كار مي كنم ..!

پیـ.نوشتـ: از دیشب پنجشنبه رفتیم دماوند تا امروز بعد از ظهر هوا فوق العاده ، از دار دنیا یه بابا بزرگ نسبتا مایه دار نصیبمون شده که منم تک نوه پسری کل خاندانشونم :دی اما بدور از همه تفکرات بقیه ولی همچین لذتی بردیم از در کنارشون بدون !

در ضمن خب معلومه مجردم که انقدر وقتم خالیه !!

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط علے  | 

  " نــامه یکــ زن ایـرانی بـه مــرد هـموطنـش "  


پیاده از کنارت گذشتم ، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم ، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان ، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم ، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم ، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا
به هویت خود رسیده ام ، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم ، مرد
احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم
با تو شادم آری ، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم
به من بگو ترشیده ، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده میشدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند
امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت.

فرزندم را به تو نخواهم داد
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...

   و این هم جوابیه ای از "یک مرد ایرانی به زن هموطنش" :   

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود
سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود
در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی و بروی خودت هم نیاوردی
زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد
آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد
در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
و به تو خوردم ، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم
در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود ، جایم را اگر به تو تعارف میکردم میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد
در سینما ، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده ،
کفرم درآمد ، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار
دعوا که کردم ، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم
آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند ، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد
من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر سه میلیونی نظر داشتی ، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت
صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم ، کوچکتر بودی یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده ، گفتی ترشیده!
عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود
عاشق که شدی ، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!
من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو
خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن  چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام
وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم ، همان دینی گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی ، آنهم در اوج گرفتاریمان
آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند
تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج شدند
آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند
اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند ، خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند و برآنند که نیک بمانند
خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی
من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم
در کنار هم ، من و تو ای هموطن، بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی ، مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط علے  | 

دمش گرم همگی یا sms دادن یا زنگ زدن تبریک گفتن با فاکتور گرفتن اونی که نکرد :|

در کل امروزم مث باقی روزا داره میگذره و حدودا 3 ساعت دیگه امروزم تموم میشه و بیست و اندی سال از عمرم داره حروم میشه  <= به این میگن خنده عصبی

اوضاع زیاد خوب نیس

اما با همه این اوصاف مادری صبح از مدرسه میگه که برم دنبالش میریم خرید میوه و اینا کیک با مضمون علی جان تولدت مبارک و یه دو دو تا یی که تو آخر چند سالت میشه واسه شمع رو کیک !!  آخرم به نتیجه درستی نرسیدیم و یه بسته از 1 تا 9 خریدیم !!!

با همه این اوصافی که زیادم خوب نیس اما در جریان زندگی و روز مره گی داره طی میشه

خوب یا بد

عالی یا افتضاح

محکوم به تحملم

تنها یا مشغول ...

به هر حال تولدم مبارکـــ  برای خودم امیدوارم حداقل با قدرت به یه سری از هدف ها و آرزوها برسم و کمتر روزمره گی و تجربه کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط علے  | 

خودش از اشتباهاتش درس نمیگیره ، وقتیم که بهش متذکر میشی آقا جان این کارت اشتباه بود و سریع و خشمگین جبهه میگیره و قاطی میکنه زیر بارم نمیره .

اما

وای به حال من که یه روزی اشتباه بکنم ، میشه استاد نصیحت و بی عیب ترین انسان روی زمین همینطور مهربون که اگه من چیزی میگم خیر و صلاحت و میگم و بلا بلا بلا !

این چه عدالتیه ؟!

امروز عجب روز تخمییه تو هوایه آفتابیش بارون میاد کوچه و هوا فوق العاده قشنگ اما چه فایده ، پسر همسایه ذغال گردون به دست تو راهروئه راه پله در جال گردوندن منم در حال بیرون اومدن از آسانسور ، دلمون میخواد خو لامصب اما پاش نیس راش بندازیم حاج قولیمونو یه نوایی به نیکوتین بدن بدیم !

ولش کلا روزایه تخمی و به سر میکنم که هیچکی آرزو نمیکنه جائه من باشه ، مطمئنم . الکی چسی نیاید !

پـ.نوشتـ: آهان تازه فردا امتحان محیط های چند رسانه ایی دارم ، ۴ تا فایل پاور پوینت چند ده صفحه ایی تمام انگلیش ، مث باقی بچه ها گل موندم مثِ ؟!

جزوه طراحی الگوریتم و کامل نوشتمو مرور کردم اما مهندسی نرم افزار و ۰ ، یعنی هیچی ، اما از اونجائه گشاد!

هنوزم متوجه نشدم ، وقتی یکی که ما شده sms میده و آخرش مینویسه بابا میس یو و علی جون علی جون میکنه باید بزارم به حساب علاقه و دوس داشنش یا فکرایه دیگه بکنم؟! شانسم نداریم که تا ما اینو زدیم اینجا زرتی طرف که همون مخاطب خاصِ از کجا نمیدونم ، پیدا میکنه پست و میخونه و علی باید بهش جواب پس بده! اَه به اینهمه سادگیه من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط علے  | 

کار از کار گذشته بود ...!
سمیه وسط کلاس مدنی ۳ بدون اختیار گوزیده بود.
از اول کلاس تو دلش بادی جمع شده بود و نمی دونست چطور باید خالیش کنه.
اما حالا خالی شده بود
عده ای تو بهت مطلق بودن و عده ای از خنده، روی زمین کلاس ولو شده بودن!
سمیه با صورتی که مثل لبو شده بود ، ناخن هاش رو به دسته چوبی صندلی فشار می داد دلش می خواست زمین دهن باز کنه و درسته ببلعتش
استاد نمی دونست چی بگه. از طرفی می خواست توضیح بده که این یه امر طبیعی هستش و ممکنه برای هر کسی پیش بیاد و از طرفی تصور می کرد شاید با زدن این حرف سمیه بیشتر کوچیک بشه.
کلاس تقریباً داشت ساکت می شد که یکی از پسر ها با زیرکی خاصی گفت : انصافاً ناز نفست ...!!!
کلاس دوباره منفجر شد ...!
اینبار همه می خندیدن!
استاد از کلاس بیرون رفت ؛ نمی تونست فضای اون کلاس رو تحمل کنه
سمیه بغضش ترکید و سرشو گذاشت روی دسته صندلی و شروع کرد گریه کردن توان بیرون رفتن از کلاس رو هم نداشت ...
حتا دوستای صمیمی سمیه هم نمی تونستن بهش دلداری بدن چون اونها هم کنترل خودشون رو از دست داده بودن و می خندیدن ...
آخه صدای گوز سمیه صدای بدی داشت؛ هم بلند بود و هم صدای اعتراض داشت ...!!!
ناگهان صدای عرفان همه رو ساکت کرد ...!
عرفان از جاش بلند شد.
از همه بچه ها خواست که با دقت بهش نگاه کنن ...
حتا سمیه هم سرش رو بلند کرد و به عرفان خیره شد.
عرفان دستهاش رو به صندلی فشار داد و شروع کرد زور زدن!!!
دندونای بالاش رو به لب پایین فشار می داد ...!
چند لحظه ای نگذشت که عرفان با صدای بلند گوزید و بعد رفت جلوی تخته و شروع کرد بندری رقصیدن ...!
حالا همه چیز عوض شده بود ...
کسی دیگه به سمیه نمی خندید.
همه بچه های کلاس به عرفان می خندیدند.
سمیه هم همراه بچه ها می خندید، اما نه به اداهای عرفان ...!
دلیل خنده سمیه این بود که آغاز عاشق شدنش با یه گوز بوده ... فقط با یه گوز ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط علے  | 

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن...
حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه...

*

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند...

*

حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را می‌بینی؟ آن خانم...
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوب‌الیه...
سید انگار فکرش جای دیگری است...
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله...
سید مکثی می‌کند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.
به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه می‌افتد.
حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!...
زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش...
دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است...
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سید به حاجی ملحق می‌شود و دور...
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد...

*

چندسال بعد...نمی‌دانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،
نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.
زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت...
آقا سید! من دیگر... خوب شده‌ام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است...

سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط علے  | 

 چیزی که مدتها با شما باشد به تدریج به فراموشی
 سپرده می شودومتاسفانه این قانون بزرگترین قاتل
عشق است.
«رابینز»

 پیـ ـنوشتــ: تنهایی خیلی سخته پسر :| الان از آرایشگاه اومدم تا نشستم تو ماشین استارت زدم ۲ تا دختر با فاصله چند ثانیه میخ شدن بهم! اما  من :( بد دورانی و دارم میگذرونم لامصب ... نمیدونم چجور طلسمی شدم من آخه

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط علے  | 

 
راستی روسپی!
از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو ، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «
ایثار» است !
مگر هردو از
یک تن نیست؟
بفروش! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان ، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین .

(( فریدون فرخزاد ))
پیـنوشتـ: امروز بلاگ رو همینجوری باز کردم ناگهانی آهنگ لود شد کلی حال کردم ، مرسی از آرزو  برای این آهنگه که کدشو داد
+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط علے  | 

There were two high school sweethearts who went out together for four years in high school and were both virgins and enjoyed losing their virginity with each other in 10th grade. When they graduated, they wanted to both go to the same college but the girl was accepted to a college on the east coast, and the guy went to the west coast
They agreed to be faithful to each other and spend anytime they could together. As time went on
the guy would call the girl but she was never home and when he wrote, she would take weeks to return any letters. Even when he e-mailed her, she took days to return his messages.
Finally, she confessed to him that she wanted to date around. He didn't take this very well and
increased his calls and letters and e-mails trying to win back her love. Because she became annoyed, and now had a new boyfriend, she wanted to get him off her back. So what she did was this:

She took a Polaroid picture of herself su cking her new boyfriend's unmentionables and sent it to
her old boyfriend with a note reading, "I have a new boyfriend leave me alone."

Well needless to
say, this guy was heartbroken, but even more so, he was pissed.
So what he did next was awesome

:He wrote on the back of the photo the following:
"Dear Mom and Dad, having a great time at
college, please send more money!" and then mailed the picture to her parents

راسته که اکثر دخترا بی معرفت و نامرد و ... ... ... هستن ، که باز بعضی از اون تعداد کثیر سره اینکه اینجور بلاهایه مشابه براشون اتفاق افتاده و درس و تجربه شده عقده ایی شدن و با هر بدبخت بیچاره ایی مه دوست میشن عین مریضا روشون همینارو اجرا میکنن و بعد از بالا به ماجرا میخندن و از این مشغله ذهنی عصبی که واسه طرف بوجود آوردن احساس رضایت میکنن و خونسرد و آروم میشن ، اه بدم میاد ازشون

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط علے  | 

وبلاگ نویسی دخترا و پسرا

وبلاگ یک دختر
وااااااااااااااااای امروز تفلدمه
تفلد تفلد تفلدم مبارک
۲۵۶۵۵۵۵۵۵۴۴۸۸۴تا کامنت
-تولدت مبارک خانومی
-شما از طرف بلاگفا بهتربن وبلاگ نویس معرفی شدید
وبلاگ یک پسر
ارزو می کنم روزی برسه که همه انسان ها بتوانند با هر عقیده رنگ و قومیتی در کنار هم ازادانه زندگی کنند
۱ کامنت
-گه نخور  
(تازه همون یه نفر هم ادرس وبلاگ خودشو گزاشته)

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟
پسر: آره عزیز دلم
دختر: منتظرم میمونی؟
پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند
پسر: منتظرت میمونم عشقم
... ... دختر: خیلی دوستت دارم
پسر: عاشقتم عزیزم
بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد
به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد
پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی
دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت
پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟
دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود
و بی امان گریه میکرد
پرستار: شوخی کردم بابا !
رفته دستشویی الان میآد!!!  خیلی پرستاره لَش بوده

خدمتکاری به خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد،تقاضای افزایش حقوق داد !
خانم خانه که خیلی جا خورده بود، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند...
خانم خانه پرسید: ماریانا ، چرا میخوای حقوقت افزایش پیدا کنه ؟!
ماریانا جواب داد : خوب، می دونید خانم، سه دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش
پیدا کنه وجود داره !!!
اولین دلیل اینه که من بهتر از شما لباسها رو اتو می کنم !!!
خانم خانه پرسید : کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی ؟!!
ماریانا جواب داد : همسرتون این طور میگه !!!
خانم خانه گفت : اوه ! که اینطور ؟!
ماریانا ادامه داد : دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم !!!
خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت : مزخرفه! کی گفته آشپزی تو بهتر از منه ؟!!
ماریانا گفت : همسرتون این طور میگه !!!
خانم خانه گفت : اوه !!!
ماریانا ادامه داد : دلیل سوم اینه که من حتی تو عشقبازی هم بهتر از شما هستم !!!
خانم خانه با عصبانیت زیاد فریاد کشید : آهان! اینو هم حتماً همسرم گفته، آره ؟!
ماریانا با خونسردی پاسخ داد : نه خانم! راننده شخصی شما اینطوری میگه !!!
خانم خانه که حسابی رنگ و روش پریده بود پاسخ داد : آهان ، باشه ، باشه! راستی چقدر دوست داری به حقوقت اضافه بشه ؟!!

مرد متاهلی با منشی خود رابطه داشت...
یک روز باهم به خانه منشی رفتند و تمام بعد از ظهر را باهم سپری کردند، و از خستگی به
خواب رفتند...
ساعت هشت شب مرد ناگهان از خواب پرید، به سرعت مشغول پوشیدن لباس شد و در همین
حال از منشی خواست تا کفشهایش را بیرون ببرد و روی چمنهای باغچه بمالد تا کثیف به نظر
برسد و بعد از پوشیدن کفشها به سرعت راهی خانه شد...
به محض اینکه به منزل رسید ، همسرش باعصبانیت فریاد زد: تا حالا کجا بودی؟!
مرد پاسخ داد: من نمی توانم به تو دروغ بگویم، من با منشیم رابطه دارم و ما تمام بعد از ظهر را
بـــا هـــــــم بودیم !!!
زن به کفشهای او نگاه کرد و گفت: دروغگوی پست فطرت من میدانم که تو تمام بعد از ظهر را
با دوستانت مشغول بازی گلف بودی !!!


مرد وارد کافه شد، به سمت بار رفت و یک آبجو سفارش داد...
گارسون گفت: حتماً قربان ، حساب شما میشود یک سنت !
مشتری با حالت متعجب پرسید: فقط یک سنت ؟!!
بعد به منو نگاه کرد و پرسید : قیمت یک آستیک آبدار و یک بطری شراب چقدر میشود؟
گارسون جواب داد: یک دلار.
مشتری پرسید: مالک کافه کجاست؟!!
گارسون جواب داد: طبقه بالا پیش همسر من !!!
مشتری پرسید : اون در طبقه بالا چه کاری با همسر تو انجام میده؟!
گارسون جواب داد: همون کاری که من با کاسبی اون انجام میدم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط علے  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط علے  | 

نصب درایورهای سخت افزار سیستم پس از نصب ویندوز!

دارم آماده میکنم صرفا جهت اطلاع :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط علے  | 

سلام ، نوروز مبارک

سال ۹۰ ، برای من

تجربه زندگی مجردی (دانشجویی کرمان) شبا تا ساعت ۴ صبح یه دست ۱۳ تا برگ شاه و بی بی و سرباز ۳۴۵۴ ئه دل و خشت و پیک و خاج یه دستم شیلنگ دو سیب آلبالو و بعضی شبام چیپس و باقی مزه جات و سلامتی اونایی که نیست !، نبود پیش مادر پدر تو فرودگاه برای سفر مکه شون . انصراف از کرمان برگشت همیشگی به کرمان - دادن کنکور های فراوان  آرزوی قبولی تو یکیشون ، قبولی تو گرمسار آخرای تابستون - دوباره کنکور در نهایت پر رویی ، قبولی تو رودهن اما مشکل خدمت واقعا مقدس سربازی و نرفتن  - یه تفریح خیلی خفن و یادگاری بیاد موندنی برام تو اردیبهشت و بعدشم طرفایه اسفند ، تکرارش - یه تحرک خیلی بزرگ مالی برای خوانوادمون طرفای مهر ماه و البته به همراهش ۱۰۰۱ دعوا و گرفتاری و مشکل که در خلالش ایجاد شودو خیلی جو خونه مونو متشنجژ کرد ، لعنت به پول . که وقتی کسی دارتش جنبه و شخصیت قبلیشو از دست میده و میشه یه عوضی و وقتی یکی ندارتش تقریبا تمام تلاش و شخصیت خودشو و کنار دستیاشو لِه میکنه و پا میزاره روش که بیشتر بدستش بیاره !

و خیلی اتفاقایه دیگه ، خوب و بد که اونایی که واسم مهم بودو یادم مونده بودو اینجا آوردم .

 

لوگوی نوروزی گوگل به مناسبت عید نوروز سال 1390

[تصویر: 1300844062_persiannewyear11-hp.jpg]

پــ . ـنوشتـــ : بقیه لوگوهایی که طراح گوگل به مناسبت نوروز باستانی ایرانی طراحی کرده رو میزارم در ادامه  'منبع کیش مهر'


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط علے  | 

این قافله عمر عجب می گذرد!!!
How Quickly the Years Pass!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط علے  |